vendredi, septembre 24, 2010

پاییز آمد،
به آرامی قطره‏هایی که
بی صدا
روی زمین افتادند
- پیش از برگ‏‏‏ها و رقص شان-
پاییز با باران آمد
پاییز با ابر آمد
زمین
تشنه‏تر از همیشه است.

dimanche, septembre 19, 2010

وقتی چنین معترفیم
به بی صبری خویش،
این همه سختی چرا؟؟؟؟

vendredi, septembre 10, 2010

این چندمین شبی است که
می آیی توی آسمان پنجره اتاقم؟
برو
اصلا چرا می آیی تا روبرگرداندنم را ببینی؟
دوست ندارم وقتی
چشم هایم می خوابند
تو تا صبح
به من زل بزنی.
برو.
وقتی آسمان پنجره ام اینقدر خالی است،
تو هم نباش!
برو
و
من را با آسمان تنها بگذار.

mercredi, août 25, 2010

بار خدایا
آن گاه که هلال ماه رمضان به محاق می افتد،
گناهان ما محو کن.
چون به سلخ رسد و روزهایش به آخر آید،
جامه شوخگن گناهان از تن ما بیرون کن،
آن سان که چون به سر شود،
ما را از هر خطا پیراسته
و از هر گناه،
پاک ساخته باشی.

صحیفه سجادیه نیایش چهل و چهارم

jeudi, août 19, 2010

من
به این همه
تسلیم راضی بودم
و کم کم
رام می شدم.

samedi, août 07, 2010


این همه بی قراری دل
بخاطر نزدیک شدن توست؟

vendredi, juillet 30, 2010

مران مرا
که پناهنده به دامان توام.
مایوسم مکن
و
مهرت را
از من
دریغ مدار.
فکر کردم:
"انگار هیچ وقت مثل این جماعت نمی شوم"
- دوست داری مثل آن ها بودن را؟
- نمی دانم.
-تنهایی را دوست نداری؟
- چرا.
- صد سال هم که بگذرد تو مثل آن ها نمی شوی
خودت هم خوب می دانی
- راست می گویی. خودم هم می دانستم.
و باز فکر کردم صد سال هم بگذرد مثل آن ها نمی شوم.



mardi, juillet 27, 2010

چه بیاویزم بر آسمان این شهر
روشن تر از این ماه شب چهارده؟
و
چه کم دارد آسمان این شهر
با این همه ستاره چشمک زن؟
و
این پایین
چیزی
نه
خیلی چیزها کم است.
بگذار نگویم
بگذار
محبوس در تنهایی خویش
امشب
به آسمان دلخوش باشم.
این پایین
خیلی چیز ها خوب نیست
این پایین
... .

vendredi, juillet 16, 2010

تاریک است اینجا
هنوز
.
.
.
هنوز.

mardi, juin 29, 2010

تو را مي بيند
وقتي چشم هايش را مي بندد
و
برايت
تنبور مي نوازد.
او هر روز صبح
وقتي خورشيد از پشت
کوه هاي بلند
بالا مي آيد
تو را
بر فراز
مي بيند
تو را
ايستاده
مي بيند
همانگونه که می خواهد
همانگونه که هستی.

vendredi, juin 11, 2010

باز صدای رستگاری
از حنجره تو
تو در آسمان پیچید.
در شبی که فکر می کردم
سیاهی
بر ما غلبه کرده است.
و
همه مردم شهر
بیدار بودند.
بیدار
...


dimanche, juin 06, 2010

شب ها
خواب آزادی
می بینیم
و
روزها
در
قفس بزرگ خود
بال بال می زنیم.

dimanche, mai 16, 2010

...
کاش بتوانم حرف بزنم
کاش بتوانم بگویم:
"هرچند کار من از گریه و بی قراری
گذشته است
انتظار معجزه هم ندارم،
انگار
آرام آرام
به این همه درد
عادت کرده ام".
...

vendredi, mai 14, 2010

تو می رفتی
نه
تو را می بردند
و من
سکوت کرده بودم.
برگشتی در کار نیست
...
من
هنوز سکوتم را نشکسته ام.
گناه بزرگم را
به این همه بهت
به این همه ناباوری
ببخش.
سکوتم
را نمی شکنم
تا اشک ها سرازیر نشوند،
تا اشک هایم را
نبینند.
سکوتم را
ببخش،
هنوز مبهوت این همه
قساوتم.

mercredi, mai 05, 2010

چه تنها مانده ای!
میان
این همه
تفسیر غلط
از
خودت!
همه
بنام
تو

بی تو اما
بی تو
بی
تو
... .

samedi, avril 17, 2010

...
...
گاه
آنقدر حرف
برای گفتن هست
که از گفتن
پشیمان
می شوم
...
...

mardi, mars 30, 2010

هیچ صدایی نبود
جز
صدای باران
که
بی مهابا می بارید
و
ناله آرام جوانه ها
بر پیکری خشک.
تاوان رویش
سنگین بود
و
درخت
چاره ای جز سبز شدن
نداشت.

mercredi, mars 24, 2010

شب کویر
و
بی نهایت ستاره اش
عیدی بهار
به
تو
که
تا سحر
بیدار مانده ای!
شب بود
و
من
در هجوم آن همه احساس ناگهان
سرگردان
و
شاید دیوانه
مانده بودم
میان
آن همه
راستی حرف های شاعری که
همه گفتنی ها را گفته بود:
"من ارچه عاشقم و رند و نامه سیاه / هزار شکر که یاران شهر بی گنهند
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم / شهان بی کمر و خسروان بی کلهند"
.
.
.
"بود آیا که در میکده ها بگشایند / گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند/ دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند"
.
.
.
"می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون
نیک
بنگری
همه تزویر
می کنند"
...
آشفته ام
و
هیچ ستاره ای در آسمان نیست!