samedi, avril 17, 2010

...
...
گاه
آنقدر حرف
برای گفتن هست
که از گفتن
پشیمان
می شوم
...
...

mardi, mars 30, 2010

هیچ صدایی نبود
جز
صدای باران
که
بی مهابا می بارید
و
ناله آرام جوانه ها
بر پیکری خشک.
تاوان رویش
سنگین بود
و
درخت
چاره ای جز سبز شدن
نداشت.

mercredi, mars 24, 2010

شب کویر
و
بی نهایت ستاره اش
عیدی بهار
به
تو
که
تا سحر
بیدار مانده ای!
شب بود
و
من
در هجوم آن همه احساس ناگهان
سرگردان
و
شاید دیوانه
مانده بودم
میان
آن همه
راستی حرف های شاعری که
همه گفتنی ها را گفته بود:
"من ارچه عاشقم و رند و نامه سیاه / هزار شکر که یاران شهر بی گنهند
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم / شهان بی کمر و خسروان بی کلهند"
.
.
.
"بود آیا که در میکده ها بگشایند / گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند/ دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند"
.
.
.
"می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون
نیک
بنگری
همه تزویر
می کنند"
...
آشفته ام
و
هیچ ستاره ای در آسمان نیست!

jeudi, mars 18, 2010

کاش
این بهار که می آید
تو
بر
چوبه داری
که
جانت
را
ربود،
جوانه بزنی!
کاش
این بهار که می آید
گل های سرخ
نرویند
بر آسفالت شهر!
کاش
این بهار
بهار دیگری باشد.
بهاری
مبارک.

vendredi, mars 12, 2010

بهار
بهــــــــــــار
بهــــــــــــــــــار
چه نام
باشکوهی!

samedi, mars 06, 2010

بهار می آمد
اما
دلم
هنوز
در میان
برگ های هزار رنگ پاییز
و
هوای دلگیرش
گیر کرده بود.
چه خوب
که
بهار برای آمدن
منتظر کسی نمی ماند.

lundi, mars 01, 2010

می گویم :
"این جا
همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چیز
خوب است".
اما
دیگر
حرف هایم را
باور نکن.
باور نکن که حالم خوب باشد
باور نکن که دلم تنگت نباشد
باور نکن که همه چیز رو به راه باشد.
دیگر دروغ هایم را
باور
نکن.


mercredi, février 24, 2010

باشد
تا روزی
بیاید
که
ما را
به نام شما
و
به نام
خدایتان -خدایمان -
سلاخی نکنند.

آمین

samedi, février 20, 2010

اگر
از آسمان
ستاره ببارد
... .

dimanche, février 14, 2010


چه شبهای هراسناکی
بر ما
می گذرد:
ماهی که نمی تابد،
ستارگانی که نمی درخشند
و
ابرهایی که نمی بارند.

samedi, février 13, 2010

نگاه تبدار من
به دنبال
مهتاب .
ماه،
پنهان شده
زیر
ابرهای خسته
از نباریدن
و
در
آسمان سرد و تیره شب،
خبری از ستاره ها
نبود.
کاش
پس از ماه ها
بخواب رفته باشند ... .


samedi, février 06, 2010

در آسمان
دعا کردیم
بر ما لباسی
بپوشانی
شایسته
ایمانمان.
نیامده به زمین
تصورآن همه عریانی
لرزاندمان
و
آرزو کردیم
بزرگوارانه
دعایمان را اجابت نکنی.
به زمین که رسیدیم
برف می بارید.

lundi, février 01, 2010

و من با كوششي پر درد
اشكم را نهان كردم
چرا اعدامشان كردند؟
آنان را
براي دشمني با من،
براي دشمني با تو،
براي دشمني با راستي،
اعدام شان كردند...
آنجا شگفت انگيز دنيايي ست،
دروغ و دشمني فرمانروايي مي كند آنجا،
در آنجا حق و انسان و حرفهايي پوچ و بيهوده ست،
در آنجا رهزني آدمكشي خونريزي آزاد است،
و
دست و پاي آزادي ست در زنجير.
عزيزم،
پاك كن از چهره اشكت را،
ز جا برخيز،
تو در من زنده اي،
من در تو،
ما هرگز نمي ميريم.
من و تو با هزاران دگر،
اين راه را دنبال مي گيريم.
از آن ماست پيروزي،
از آن ماست فردا
...
*ببخش شاعر (هوشنگ ابتهاج)
توان پاک کردن این اشک ها در من نیست
و
مدام می پرسم
چرا اعدامشان کردند؟
جوابی
نیست اما
در این تاریکی و ظلمت
هوار
ای داد
ای بیداد
... .

samedi, janvier 30, 2010

نگران بودم.
در
میان
همه نگرانی ها،
نگرانی نباریدن
ابرها
و
سنگین تر شدن
بغض آسمان
چیز دیگری بود.
نگران آسمان بودم بیشتر
یا
خودم ...
یا
دلم برای
زمین می سوخت،
صادقانه بگویم
نمی دانم.



samedi, janvier 23, 2010

دلم
هوای
باران کرده بود
اما
.
.
.
آسمان
بنای
باریدن نداشت.

dimanche, janvier 17, 2010

شب بود.
طولانی شده بود.
بازی ستاره ها
انگار تمامی نداشت.
من
اما
خسته
نفس بریده
بی رمق
فقط نگاهشان می کردم
و از سرم گذشت :
"آآآآآآآآآآآآآه
نکند که ..."
خندیدند.
ماه اما
گفت:
شب
همیشگی نیست.
باور کردم
با آنکه
اثری از صبح
در آسمان
نبود.

jeudi, janvier 07, 2010

کاش
دنیا
کمی
مهربان تر
بود.

mardi, décembre 29, 2009

پاهایم
در زمینی
از سنگلاخ
و
خون دلمه بسته
به زمین چسبیده بود
چشم هایم
در به در
به دنبال تو
تاریکی را
می کاوید
و
دلم
دعا می خواند
و
مغزم
مدام می پرسید
"شعر آخرت چه بود ، برادر؟ نکند که ..."
و
کابوس
با
صدای شکستن استخوانت
پایان یافت
شاید
شروع شد
نمی دانم
دیگر
هیچ نمی دانم
هیچ
... .

jeudi, décembre 24, 2009

سلام بر مظلوم
و
تنها مانده ای
که
ماتمش
سنگین است
در
آسمان
و
بر دوش
آسمانیان.