lundi, août 17, 2009

تو که هر شب
روشن تر از پیش می تابی
ناله ها
فریادهای دردناک
ضجه ها
اشک ها
بی تابی ها را
چگونه تاب می آوری
و
باز
روشن تر از
پیش
بر پیشانی
سیاهی
می تابی؟

vendredi, août 14, 2009

نه ابر، نه باد
نه
باران
و نه دیگر شب
همان شب است.
راستی
چقدر مانده است تا صبح؟
.
.
.

"ان موعدکم الصبح، الیس صبح بقریب"
"وعده ما صبحدم، آیا نزدیک نیست؟"

jeudi, août 06, 2009

و امشب است که او اراده می کند به کارهای بزرگ
و امشب است که می بخشد و می بخشاید.
و امشب است که من
با تمام دل رنجیده ام
آسمان را ستاره باران می کنم،
به امید تو
به احترام تو
و
شاید ...
منتظر تو
هر چند که اینجا چنان کثیف است که ...
ببخش بدی زمینیان را
ببخش ستاره بانی را که
امشب
جای شادی اشک می ریزد.
تولدت مبارک

jeudi, juillet 30, 2009

و آن روز
تو آمدی
در بیداری
با صورتی انگار سیلی خورده
با دندانهایی انگار شکسته
با قلبی انگار پر امید
من مات زیباییت مانده بودم
دستانم
پس چرا خونی بود؟
حالم بد است، برادر. حلام بد است و قصد خوب شدن ندارد.
غصه ها آوار شده اند
توی دلی که هیچوقت پیش از این شاد شاد نبوده است.
اما اینهمه غصه هم تویش جا نمی شود.

jeudi, juillet 23, 2009

چرا اینقدر نفس کشیدن کار نفس گیری شده است؟
چرا مدام دلم شور می زند؟
دیگر چه چیز مانده که ما ندیده ایم؟
هان! با توام که تمام شب چشم دوخته ای
به من
که نکند خوابم ببرد.

lundi, juillet 13, 2009

کابوس های گاه گاه!
کابوس های گاه بی گاه!
که حالا شده ای میهمان ناخوانده هر شبم،
حتی اگر چشم های متورمم هر روز سرختر شود،
یادم نمی رود که شب زنده داری این روزگار سنگین را مدیون توام.
سپاس و خیالت راحت که من و ما، چندی است بیداری پیشه کرده و با خواب وداع گفته ایم.
نگو که ندیده ای این شب ها چگونه ستاره های محروم مانده از روشنای روز، پر نور تر بر پیشانی سیاهی خودنمایی می کنند.
تا که روز برآید و بی مدعا باز خاموشی در پیش گیرند.
تا آنگاه که صبح عدالت از مشرق امید سر برآورد.

samedi, juillet 04, 2009

من از که می گریختم، یادم نیست.
فقط یادم می آید که دشت خالی بود
و
تو
نبودی تا به دستهایت پناه ببرم
من
تازه می فهمیدم که فریاد زدن نامت هم
بزرگترین گناه دنیا شده است
چه رسد به ... .
در برهوت بی عدالتی و ظلم
صدایت زدم
سینه ام آماج عقوبت شد
اما
لبیکت تمام حجم دشت را
پر کرد.

dimanche, juin 28, 2009

هرچند که این روزها و شب ها
آرامش شده است رویای محال زندگی من و تو
هرچند که این روزها و شب ها
عجیب و غریب تر از همیشه می گذرند
هرچند که این روزها و شب ها
دلمان نه مثل همیشه که بیش از همیشه تنگ آسمان است
به رسم شب های آرام غفلت
ستاره های آسمان را می شماریم
شاید
خواب به میهمانی چشمانی بیایند که
پس از روزها نگرانی
هنوز
با خواب قهرند.

jeudi, juin 25, 2009

چشم های خسته ات را ببند
روزی می رسد
که
غریو شادی از حنجره خونینمان برآید.
چشمان داغدارت را ببند
روزی می رسد
که
زیر سایه آزادی، داغهایمان را گریه کنیم.
چشمان بهت زده ات را ببند
روزی می رسد
که
هیچکس جرات کشتن ما را نداشته باشد.
چشمانت را می بندم
با
دستهای خونینم:

"بخواب عزیز دلم، ستم عمر زیادی نمی کند".

jeudi, juin 18, 2009



در این شب ها که سیاهیش با بانگ "الله اکبر"مان می شکند،
من، تو، ما و همه ستاره ایم. پایین آمده از عرش و ایستاده بر بام های خشم بی عدالتی
خسته از دورغ و نیرنگ و امید بسته به موج سبز رنگ.
این روزها دستانمان در دست هم، دهانمان بسته به مهر فرهنگ سکوت و چشمانمان سرشار از فریاد برائت از بیداد.
این روزها که می گذرند، تلخ اند، دردناک، طولانی و گاه عزادار
اما من و تو، ما و همه زیر بار سنگین دروغ و تقلب خم نمی شویم.
"ایرانی می میرد/ ذلت نمی پذیرد".

mardi, juin 09, 2009

شاید این بار رنگ امید سبز باشد:

"گرگها خوب بدانند، دراين ايل غريب

گر پدر مرد، تفنگ پدري هست هنوز

گرچه مردان قبيله همگي كشته شدند

توي گهواره چوبي پسري هست هنوز

آب اگر نيست نترسيد، كه درقافله مان

دل دريايي وچشمان تري هست هنوز.." (دکتر زهرا رهنورد)

با چشمانی تر سینه فراخ می کنیم برای آزادی!

vendredi, juin 05, 2009

این روزها و شب ها را
که
به سلامت بگذرانم،
بزرگتر خواهم شد.
اگر واقعیت داشته باشد که :
"غم ها اگر ما را نکشند،
بزرگترمان می کنند".

کاش بزرگ شدن اینقدر دردناک نبود.

lundi, mai 18, 2009

می گوید: "زمین هیچگاه از انسان های خوب خالی نمی شود".

می گویم: "اینگونه است که آسمان نامردمی هایمان را تاب می آورد"

و

"بر سرمان آوار نمی شود".


به احترام او که بزرگ بود.


mardi, mai 12, 2009

و بازشب،
و باز
مهتاب که صورتت را بیش از همیشه مهتابی می کند
و باز
مهتاب که بر طلایی موهایت می تابد
و بازشب
و
نگاه خیره ام به چشم های بسته ات
تا روزی که
آرام باز شوند
و
... .



mercredi, avril 29, 2009

هنوز همه شب های بیخوابی ام
با خیال
آدم هایی می گذرد
که ستاره های آسمان را
از آنسوی
سقف چهاردیواری شان
می شمارند
تا
خواب میهمان
چشمانشان شود.

و
هر شب
کابوس آدم هایی که سهمی از آسمان ندارند
رویاهای شیرینم را
می بلعد.

تو مثل هر شب
آرام خوابیده ای
و
من
فکر می کنم
تو چطور بدون شمردن ستاره ها
خوابت می برد.


jeudi, avril 23, 2009

چشم به تاریکی آسمان بدوز
ستاره ها آنجایند.
و نا امید نشو از تعداد اندکشان
لختی تامل کن
تا
تاریکی آسمان تو را در آغوش بگیرد.
حالا ستارهای بیشتری در آسمان
به تو لبخند می زنند.

vendredi, avril 17, 2009

خیره مانده بودم به
دست و دلبازی آسمان کویر
که هرچه ستاره
در چنته داشت
به پای زمین می ریخت.
و بهت
وقتی آمد
که تو آمدی
و
در آسمان
هیچ نیافتی جز سیاهی.

"صبور باش
این، اولین شرط
قدم گذاشتن به
دنیای آسمان است".



lundi, avril 06, 2009

آسمان سخاوتمندانه زمین را ستاره باران می کرد.
باد حرف های زیادی داشت.
درخت دیگر خسته نبود.
ابر باران داشت.
هوا تازه
و


بهار مهربان بود.
مردم اما
هنوز مثل همیشه بودند.

mercredi, mars 18, 2009

بوی باران که بیاید
ستاره ها که بخندند
ابرها که در آسمان به جنب و جوش بیفتند
دیگر شک نکن
بهار آمده است.
.
.
.

حالا که مطمئن شدی در زمین
هیچ نیست

دنبال سهمت از
آسمان
باش.

آسمان بهاری
هیچ از
زمین زنده شده
کم ندارد.

mercredi, mars 11, 2009

دلم که از دروغهای زندگی می گیرد،

هوای آسمان به سرم می زند

و هر روز

و هر لحظه

تو را سپاس

که آسمان، ابر و ستاره آفریدی.

آه آسمان

شانه های خسته مرا
در

آغوش بگیر.

بعضی ها این پایین خیلی تنهایند

... .