mardi, novembre 30, 2010


بادی که نمی وزد
سوزی که نمی‏آید
برگهایی که زرد نمی‏شوند
بارانی که نمی بارد... .
پاییـــــــــــــــــــــــز
را از ما دریغ مکن!
آمین!

samedi, novembre 27, 2010

بگذار این حرفهای نگفته از حنجره‏ای که دیگر از تحملشان به عجز آمده، رهایی یابد!

بگذار تا هوای تازه جای سنگینی این بغض مرگ‏آور را بگیرد!

بگذار آخرین نفسهای انسانی به جان آمده از دردهای بزرگ،

فریادی شود؛

شاید تن رنجورش کمی آرام یابد.

فریـــــــــــــــــــــــــــــــاد!




mercredi, novembre 17, 2010

کاش ناخنهایت را نکشی
بر
جراحتهای تازه دلمه بسته دلی
که
هنوز
از دوست داشتن
نا امید نیست!

dimanche, novembre 14, 2010

تقدیر ناگزیر
بر
پیکر رنجور
و
فرسوده
می‏تازد
بی
آنکه
مهلتی دهد
حتی
برای
التیام تاولها.
و هر بار
جریان درد است
و
داستان همیشگی نامردمی.

چه خوب که ما پیشتر مرده‏ایم ... .

samedi, novembre 06, 2010

کاش
آسمان
برای همیشه ابری شود
و
دیگر
خورشیدی نتابد.

dimanche, octobre 17, 2010

بی قرار می شوم
دلم می گیرد
و
چشم هایم
آرام آرام
می بارند.
این اشکها
بخاطر توست،
اما
نه.
دروغ می گویم
من
برای خودم بارانی می شوم.

samedi, octobre 09, 2010

دلم برای
شبهای کمی خنک پاییز
تنگ شده بود
و
برای
بوی باران
و
برای شنیدن آوای
رها شدن قطره‏هایش
روی تن
برگهای نیمه خشک
و
برای
خود پاییز
... .

dimanche, octobre 03, 2010

صدایت صدای همیشگی نسیت
شاید هست
و
من دیگر گوشهایم
صدای همیشگی ات را نمی شنوند.
حتما اشتباه می کنم،
تو هنوز به مهربانی همیشه‏ای.

vendredi, septembre 24, 2010

پاییز آمد،
به آرامی قطره‏هایی که
بی صدا
روی زمین افتادند
- پیش از برگ‏‏‏ها و رقص شان-
پاییز با باران آمد
پاییز با ابر آمد
زمین
تشنه‏تر از همیشه است.

dimanche, septembre 19, 2010

وقتی چنین معترفیم
به بی صبری خویش،
این همه سختی چرا؟؟؟؟

vendredi, septembre 10, 2010

این چندمین شبی است که
می آیی توی آسمان پنجره اتاقم؟
برو
اصلا چرا می آیی تا روبرگرداندنم را ببینی؟
دوست ندارم وقتی
چشم هایم می خوابند
تو تا صبح
به من زل بزنی.
برو.
وقتی آسمان پنجره ام اینقدر خالی است،
تو هم نباش!
برو
و
من را با آسمان تنها بگذار.

mercredi, août 25, 2010

بار خدایا
آن گاه که هلال ماه رمضان به محاق می افتد،
گناهان ما محو کن.
چون به سلخ رسد و روزهایش به آخر آید،
جامه شوخگن گناهان از تن ما بیرون کن،
آن سان که چون به سر شود،
ما را از هر خطا پیراسته
و از هر گناه،
پاک ساخته باشی.

صحیفه سجادیه نیایش چهل و چهارم

jeudi, août 19, 2010

من
به این همه
تسلیم راضی بودم
و کم کم
رام می شدم.

samedi, août 07, 2010


این همه بی قراری دل
بخاطر نزدیک شدن توست؟

vendredi, juillet 30, 2010

مران مرا
که پناهنده به دامان توام.
مایوسم مکن
و
مهرت را
از من
دریغ مدار.
فکر کردم:
"انگار هیچ وقت مثل این جماعت نمی شوم"
- دوست داری مثل آن ها بودن را؟
- نمی دانم.
-تنهایی را دوست نداری؟
- چرا.
- صد سال هم که بگذرد تو مثل آن ها نمی شوی
خودت هم خوب می دانی
- راست می گویی. خودم هم می دانستم.
و باز فکر کردم صد سال هم بگذرد مثل آن ها نمی شوم.



mardi, juillet 27, 2010

چه بیاویزم بر آسمان این شهر
روشن تر از این ماه شب چهارده؟
و
چه کم دارد آسمان این شهر
با این همه ستاره چشمک زن؟
و
این پایین
چیزی
نه
خیلی چیزها کم است.
بگذار نگویم
بگذار
محبوس در تنهایی خویش
امشب
به آسمان دلخوش باشم.
این پایین
خیلی چیز ها خوب نیست
این پایین
... .

vendredi, juillet 16, 2010

تاریک است اینجا
هنوز
.
.
.
هنوز.

mardi, juin 29, 2010

تو را مي بيند
وقتي چشم هايش را مي بندد
و
برايت
تنبور مي نوازد.
او هر روز صبح
وقتي خورشيد از پشت
کوه هاي بلند
بالا مي آيد
تو را
بر فراز
مي بيند
تو را
ايستاده
مي بيند
همانگونه که می خواهد
همانگونه که هستی.

vendredi, juin 11, 2010

باز صدای رستگاری
از حنجره تو
تو در آسمان پیچید.
در شبی که فکر می کردم
سیاهی
بر ما غلبه کرده است.
و
همه مردم شهر
بیدار بودند.
بیدار
...