mardi, juin 29, 2010

تو را مي بيند
وقتي چشم هايش را مي بندد
و
برايت
تنبور مي نوازد.
او هر روز صبح
وقتي خورشيد از پشت
کوه هاي بلند
بالا مي آيد
تو را
بر فراز
مي بيند
تو را
ايستاده
مي بيند
همانگونه که می خواهد
همانگونه که هستی.

vendredi, juin 11, 2010

باز صدای رستگاری
از حنجره تو
تو در آسمان پیچید.
در شبی که فکر می کردم
سیاهی
بر ما غلبه کرده است.
و
همه مردم شهر
بیدار بودند.
بیدار
...


dimanche, juin 06, 2010

شب ها
خواب آزادی
می بینیم
و
روزها
در
قفس بزرگ خود
بال بال می زنیم.

dimanche, mai 16, 2010

...
کاش بتوانم حرف بزنم
کاش بتوانم بگویم:
"هرچند کار من از گریه و بی قراری
گذشته است
انتظار معجزه هم ندارم،
انگار
آرام آرام
به این همه درد
عادت کرده ام".
...

vendredi, mai 14, 2010

تو می رفتی
نه
تو را می بردند
و من
سکوت کرده بودم.
برگشتی در کار نیست
...
من
هنوز سکوتم را نشکسته ام.
گناه بزرگم را
به این همه بهت
به این همه ناباوری
ببخش.
سکوتم
را نمی شکنم
تا اشک ها سرازیر نشوند،
تا اشک هایم را
نبینند.
سکوتم را
ببخش،
هنوز مبهوت این همه
قساوتم.

mercredi, mai 05, 2010

چه تنها مانده ای!
میان
این همه
تفسیر غلط
از
خودت!
همه
بنام
تو

بی تو اما
بی تو
بی
تو
... .

samedi, avril 17, 2010

...
...
گاه
آنقدر حرف
برای گفتن هست
که از گفتن
پشیمان
می شوم
...
...

mardi, mars 30, 2010

هیچ صدایی نبود
جز
صدای باران
که
بی مهابا می بارید
و
ناله آرام جوانه ها
بر پیکری خشک.
تاوان رویش
سنگین بود
و
درخت
چاره ای جز سبز شدن
نداشت.

mercredi, mars 24, 2010

شب کویر
و
بی نهایت ستاره اش
عیدی بهار
به
تو
که
تا سحر
بیدار مانده ای!
شب بود
و
من
در هجوم آن همه احساس ناگهان
سرگردان
و
شاید دیوانه
مانده بودم
میان
آن همه
راستی حرف های شاعری که
همه گفتنی ها را گفته بود:
"من ارچه عاشقم و رند و نامه سیاه / هزار شکر که یاران شهر بی گنهند
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم / شهان بی کمر و خسروان بی کلهند"
.
.
.
"بود آیا که در میکده ها بگشایند / گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند/ دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند"
.
.
.
"می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون
نیک
بنگری
همه تزویر
می کنند"
...
آشفته ام
و
هیچ ستاره ای در آسمان نیست!

jeudi, mars 18, 2010

کاش
این بهار که می آید
تو
بر
چوبه داری
که
جانت
را
ربود،
جوانه بزنی!
کاش
این بهار که می آید
گل های سرخ
نرویند
بر آسفالت شهر!
کاش
این بهار
بهار دیگری باشد.
بهاری
مبارک.

vendredi, mars 12, 2010

بهار
بهــــــــــــار
بهــــــــــــــــــار
چه نام
باشکوهی!

samedi, mars 06, 2010

بهار می آمد
اما
دلم
هنوز
در میان
برگ های هزار رنگ پاییز
و
هوای دلگیرش
گیر کرده بود.
چه خوب
که
بهار برای آمدن
منتظر کسی نمی ماند.

lundi, mars 01, 2010

می گویم :
"این جا
همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چیز
خوب است".
اما
دیگر
حرف هایم را
باور نکن.
باور نکن که حالم خوب باشد
باور نکن که دلم تنگت نباشد
باور نکن که همه چیز رو به راه باشد.
دیگر دروغ هایم را
باور
نکن.


mercredi, février 24, 2010

باشد
تا روزی
بیاید
که
ما را
به نام شما
و
به نام
خدایتان -خدایمان -
سلاخی نکنند.

آمین

samedi, février 20, 2010

اگر
از آسمان
ستاره ببارد
... .

dimanche, février 14, 2010


چه شبهای هراسناکی
بر ما
می گذرد:
ماهی که نمی تابد،
ستارگانی که نمی درخشند
و
ابرهایی که نمی بارند.

samedi, février 13, 2010

نگاه تبدار من
به دنبال
مهتاب .
ماه،
پنهان شده
زیر
ابرهای خسته
از نباریدن
و
در
آسمان سرد و تیره شب،
خبری از ستاره ها
نبود.
کاش
پس از ماه ها
بخواب رفته باشند ... .


samedi, février 06, 2010

در آسمان
دعا کردیم
بر ما لباسی
بپوشانی
شایسته
ایمانمان.
نیامده به زمین
تصورآن همه عریانی
لرزاندمان
و
آرزو کردیم
بزرگوارانه
دعایمان را اجابت نکنی.
به زمین که رسیدیم
برف می بارید.

lundi, février 01, 2010

و من با كوششي پر درد
اشكم را نهان كردم
چرا اعدامشان كردند؟
آنان را
براي دشمني با من،
براي دشمني با تو،
براي دشمني با راستي،
اعدام شان كردند...
آنجا شگفت انگيز دنيايي ست،
دروغ و دشمني فرمانروايي مي كند آنجا،
در آنجا حق و انسان و حرفهايي پوچ و بيهوده ست،
در آنجا رهزني آدمكشي خونريزي آزاد است،
و
دست و پاي آزادي ست در زنجير.
عزيزم،
پاك كن از چهره اشكت را،
ز جا برخيز،
تو در من زنده اي،
من در تو،
ما هرگز نمي ميريم.
من و تو با هزاران دگر،
اين راه را دنبال مي گيريم.
از آن ماست پيروزي،
از آن ماست فردا
...
*ببخش شاعر (هوشنگ ابتهاج)
توان پاک کردن این اشک ها در من نیست
و
مدام می پرسم
چرا اعدامشان کردند؟
جوابی
نیست اما
در این تاریکی و ظلمت
هوار
ای داد
ای بیداد
... .