vendredi, novembre 27, 2009

مرغ سحر ناله سر مکن
دید گان خسته، تر مکن
ما ز آه و ناله خسته ایم
.
.
عمر مانده را چنین هدر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن
.
.
.
ظلم ظالمان همیشه
هست
جرم مجرمان همیشه هست
مکر روبهان همیشه هست
بر دهان ظالمان بزن
از گناهشان گذر مکن
ناله سر مکن

*شعر از من نیست، اما حرف من است، حرف های ماست.

jeudi, novembre 26, 2009

باران آمد
و
برگ های خشک
بی صدا
زیر
گامهایت
له شدند.

lundi, novembre 16, 2009

چه زود بزرگ شدی ،
چه کوتاه زندگی کردی
اما
بزرگ
و
سربلند
با
نگاهی
همیشه نگران
نگران کوه های بلند،
رفتی.
شاید
ایستاده مردن
تنها برازنده
ابهت تو بود.
و
بیچاره ما
و
دل های کوچکمان
که
مدام
با دردهایی این چنین،
بزرگ
و
بزرگتر
می شود.
و
.
.
.
و
درد می کشد... .

lundi, novembre 02, 2009

خود را
به دست خنک پاییز
می سپارم
تا
بخشکاند
و
سپس
.
.
.
برویاند.
شاید
اینبار
... .

dimanche, novembre 01, 2009

"فکر می کنی چند سال دیگر
باید بگذرد
تا من
زندگی میان
دروغ و ناراستی
را
یاد بگیرم؟"
می پرسم
و
چشم می دوزم به آسمان
تا پاسخم را
بدهی ... .

dimanche, octobre 25, 2009

می دانی که داری دیوانه ام می کنی؟؟؟
حتما می دانی، مگر نه؟
مگر نه این است که به همه چیز آگاهی؟
مگر نه این است که ...
وای
دیگر
ایمان آوردم
که
طاق آسمان چنین بلند است
تا
با آه و واویلاهایمان
نشکند
تا
تو سر فرصت
چاره ای برای بدبختی هایمان بیندیشی.
تا آن موقع صبر می کنم
تا آن موقع صبر می کنیم
بالاخره این طاق بلند که خالی نیست
ستاره ای هست
تا
شب هایمان سحر شود.
.
.
.
.

jeudi, octobre 22, 2009

دلم عجیب هوای باران
کرده است.
حتی می ارزد
اگر ابرها
شبی
روشنای ستارگان را
از ما بگیرند
و
باران را
روزی لب های خشک زمین کنند.

lundi, octobre 12, 2009


دیگر غصه های تکراری ام را
برایت
نمی گویم
اما
تو
هر وقت
بی تابی ام را دیدی
سرت را
نزدیک بیاور
و
آرام
_طوری که خیال کنم
فرشته ای سخن می گوید_
در گوشم زمزمه کن:
"غصه نخور، خدا بزرگ است".

mardi, octobre 06, 2009

در خواست زیادی است؟
اگر
بخواهیم
کمی بیشتر
از نور رنگ پریده تان
کمی
فقط
کمی بیشتر
بر سیاهی
هزار توی
نا امیدی مان
بتابانید؟؟؟

lundi, septembre 28, 2009

انگار که نیستی
انگار چنان گم شده ای
که
هیچ وقت پیدا نمی شوی
شاید
چنان گمت کرده ام
که
دیگر پیدا کردنت
محال شده است.
انگار که
نکند که اصلا نبوده ای
انگار که ... .

lundi, septembre 21, 2009

صورتم
خیس از
رد پای پاییز،
خواب ها
هم
بوی خاک
باران خورده می دهند.

گوش هایم
سمفونی برگ ها را
و
روحم
هیاهوی رنگ ها را
می بلعد.
بیا
ببین
که چقدر بوی پاییز می دهند
اشک های خشکیده چنار
و
رقص موزون
مسافران آسمان
به سوی خاکی که
بوی ابر می دهد
و
پیش از آمدنت
از باران
سیراب گشته است.
من
اما
.
.
.
راستی که ...
دلم گرفته است.

jeudi, septembre 17, 2009

...
می خواهم فکر کنم
که
امشب
ما را
بخشیدی
و
همه آنچه را
که از سر غفلت ... .
امشب که
در لحظه افطار
باران فرستادی
فکر کردم
فرصت دادی
تا
آخرین گناهانمان را
در
آب آسمانیت
_آبی پر از
بوی ابر و آسمان_
بشوییم.
باشد که رستگار شویم.
...

samedi, septembre 12, 2009

.
.
.
شرابـــــــــــــــــــــــی تلــــــــــخ می خواهم
.
که مردافـــــــــــــــــــــــــــــــــــکن بود زورش
.
.
.
که تـــــــــــا یکدم بیـــــــــــــــــــــاسایــــم
.
ز دنیــــــــــــــــــــــــــــــــا و شر و شورش
.
.
.
آه
... .

mardi, septembre 08, 2009


زمین تب داشت
زمان هم.
و شمشیر کینه در دست مردی
-جای مهر نماز ریا
بر پیشانی اش پینه بسته -
بر فرق عدالت پایین آمد
قربتا الی الله

عدالت پیش از آن نیز
و
پس از آن هم
بارها
به خون غلتید
سر از تنش جدا شد
و
گاه
به سم نامردی
مسموم شد
و هر بار
قربتا الی الله.
و
هیچگاه نمرد
و
نخواهد مرد
به اراده خدا.

jeudi, septembre 03, 2009


چقدر نزدیک آمده بودی
بوی باران می دادی
و
نور سپیدت
چشمهایم را تا صبح
بازنگه داشت.
دیشب آنقدر نزدیک بودی
که می شد سرم را
روی شانه هایت بگذارم
اما
آنقدر بوی باران می دادی
که
مطمئن شدم
پیش از من
بغض دیگری
روی شانه های خنکت
شکسته است.

jeudi, août 27, 2009


پس ای پروردگار
به آنچه به من رسیده
طاقت ندارم
و
پر از رنج و اندوه گشته ام
از آنچه به من روی آورده.
و
توئی توانا به رفع این اندوه.
ای صاحب عرش
گرفتاری را از من دور گردان
هرچند که
شایسته آن نباشم.

* صدمین پست این وبلاگ نوشته شده به تاریخ ششم رمضان الکریم
و هنوز ستارگان مامورند به روشن کردن شب زمینیان

lundi, août 24, 2009


کجا این همه درد را فریاد کنیم؟
به کدام دیوار سربکوبیم؟
کدام شانه تحمل رنج هایمان را دارد؟
چقدر این روزها
استخوان لای زخم های بیشمارمان می گذارند،
چفدر این روزها
خار در چشمان سرخ مان فرو می کنند،
چقدر این روزها
دردناکند.
چه کردیم که از چاهی برای فریاد دردهای مان هم دریغ کرده ای؟؟؟

dimanche, août 23, 2009

همه آمده بودند:

تو، ماه، ستاره ها
او که به خرمایی افطار کرده بود
و
او که به خرمایی افطاری داده بود
و
او که در بند مانده بود
و
او که ضیافت تو را "میهمانی اجباری" خوانده بود
و
حتی آن ها که ...
و
حتی
من.
همه ما
آمده بودیم
اما
ای کاش ... .


lundi, août 17, 2009

تو که هر شب
روشن تر از پیش می تابی
ناله ها
فریادهای دردناک
ضجه ها
اشک ها
بی تابی ها را
چگونه تاب می آوری
و
باز
روشن تر از
پیش
بر پیشانی
سیاهی
می تابی؟

vendredi, août 14, 2009

نه ابر، نه باد
نه
باران
و نه دیگر شب
همان شب است.
راستی
چقدر مانده است تا صبح؟
.
.
.

"ان موعدکم الصبح، الیس صبح بقریب"
"وعده ما صبحدم، آیا نزدیک نیست؟"