کاش آسمان برای همیشه ابری شود و دیگر خورشیدی نتابد.
dimanche, octobre 17, 2010
بی قرار می شوم دلم می گیرد و چشم هایم آرام آرام می بارند. این اشکها بخاطر توست، اما نه. دروغ می گویم من برای خودم بارانی می شوم.
samedi, octobre 09, 2010
دلم برای شبهای کمی خنک پاییز تنگ شده بود و برای بوی باران و برای شنیدن آوای رها شدن قطرههایش روی تن برگهای نیمه خشک و برای خود پاییز ... .
dimanche, octobre 03, 2010
صدایت صدای همیشگی نسیت شاید هست و من دیگر گوشهایم صدای همیشگی ات را نمی شنوند. حتما اشتباه می کنم، تو هنوز به مهربانی همیشهای.
vendredi, septembre 24, 2010
پاییز آمد، به آرامی قطرههایی که بی صدا روی زمین افتادند - پیش از برگها و رقص شان- پاییز با باران آمد پاییز با ابر آمد زمین تشنهتر از همیشه است.
dimanche, septembre 19, 2010
وقتی چنین معترفیم به بی صبری خویش، این همه سختی چرا؟؟؟؟
vendredi, septembre 10, 2010
این چندمین شبی است که می آیی توی آسمان پنجره اتاقم؟ برو اصلا چرا می آیی تا روبرگرداندنم را ببینی؟ دوست ندارم وقتی چشم هایم می خوابند تو تا صبح به من زل بزنی. برو. وقتی آسمان پنجره ام اینقدر خالی است، تو هم نباش! برو و من را با آسمان تنها بگذار.
mercredi, août 25, 2010
بار خدایا آن گاه که هلال ماه رمضان به محاق می افتد، گناهان ما محو کن. چون به سلخ رسد و روزهایش به آخر آید، جامه شوخگن گناهان از تن ما بیرون کن، آن سان که چون به سر شود، ما را از هر خطا پیراسته و از هر گناه، پاک ساخته باشی.
صحیفه سجادیه نیایش چهل و چهارم
jeudi, août 19, 2010
من به این همه تسلیم راضی بودم و کم کم رام می شدم.
samedi, août 07, 2010
این همه بی قراری دل بخاطر نزدیک شدن توست؟
vendredi, juillet 30, 2010
مران مرا که پناهنده به دامان توام. مایوسم مکن و مهرت را از من دریغ مدار.
فکر کردم: "انگار هیچ وقت مثل این جماعت نمی شوم" - دوست داری مثل آن ها بودن را؟ - نمی دانم. -تنهایی را دوست نداری؟ - چرا. - صد سال هم که بگذرد تو مثل آن ها نمی شوی خودت هم خوب می دانی - راست می گویی. خودم هم می دانستم. و باز فکر کردم صد سال هم بگذرد مثل آن ها نمی شوم.
mardi, juillet 27, 2010
چه بیاویزم بر آسمان این شهر روشن تر از این ماه شب چهارده؟ و چه کم دارد آسمان این شهر با این همه ستاره چشمک زن؟ و این پایین چیزی نه خیلی چیزها کم است. بگذار نگویم بگذار محبوس در تنهایی خویش امشب به آسمان دلخوش باشم. این پایین خیلی چیز ها خوب نیست این پایین ... .
vendredi, juillet 16, 2010
تاریک است اینجا هنوز . . . هنوز.
mardi, juin 29, 2010
تو را مي بيند وقتي چشم هايش را مي بندد و برايت تنبور مي نوازد. او هر روز صبح وقتي خورشيد از پشت کوه هاي بلند بالا مي آيد تو را بر فراز مي بيند تو را ايستاده مي بيند همانگونه که می خواهد همانگونه که هستی.
vendredi, juin 11, 2010
باز صدای رستگاری از حنجره تو تو در آسمان پیچید. در شبی که فکر می کردم سیاهی بر ما غلبه کرده است. و همه مردم شهر بیدار بودند. بیدار ...
dimanche, juin 06, 2010
شب ها خواب آزادی می بینیم و روزها در قفس بزرگ خود بال بال می زنیم.
dimanche, mai 16, 2010
... کاش بتوانم حرف بزنم کاش بتوانم بگویم: "هرچند کار من از گریه و بی قراری گذشته است انتظار معجزه هم ندارم، انگار آرام آرام به این همه درد عادت کرده ام". ...
vendredi, mai 14, 2010
تو می رفتی نه تو را می بردند
و من سکوت کرده بودم. برگشتی در کار نیست ... من هنوز سکوتم را نشکسته ام. گناه بزرگم را به این همه بهت به این همه ناباوری ببخش. سکوتم را نمی شکنم تا اشک ها سرازیر نشوند، تا اشک هایم را نبینند. سکوتم را ببخش، هنوز مبهوت این همه قساوتم.
mercredi, mai 05, 2010
چه تنها مانده ای! میان این همه تفسیر غلط از خودت! همه بنام تو