mercredi, mars 18, 2009

بوی باران که بیاید
ستاره ها که بخندند
ابرها که در آسمان به جنب و جوش بیفتند
دیگر شک نکن
بهار آمده است.
.
.
.

حالا که مطمئن شدی در زمین
هیچ نیست

دنبال سهمت از
آسمان
باش.

آسمان بهاری
هیچ از
زمین زنده شده
کم ندارد.

mercredi, mars 11, 2009

دلم که از دروغهای زندگی می گیرد،

هوای آسمان به سرم می زند

و هر روز

و هر لحظه

تو را سپاس

که آسمان، ابر و ستاره آفریدی.

آه آسمان

شانه های خسته مرا
در

آغوش بگیر.

بعضی ها این پایین خیلی تنهایند

... .

vendredi, février 27, 2009

خیره مانده ای به من
که
تازه از آسمان برگشته ام.
با پیراهنی خیس باران
مقابلت ایستاده ام.
ستاره ای از روی موهای ژولیده ام
برمی داری
و
مردمک لرزان چشمانت
برق می زند.

lundi, février 23, 2009

پله های مهتاب را دوتا یکی بالا می روم
ستارها بازی می کنند.
سکوت زمین در هیاهوی
آسمان
گم شده است.
تا مقصد راه زیادی نیست.
در گوش ستاره ها پیغامم را نجوا
می کنم.
...
باز میگردم.
شاید شب دیگری
خود پیغامبر خود باشم

lundi, février 16, 2009

حالا که رنج های زمین زخم ناسوری شده است بر شانه ات
حالا که دیگرحوصله ای نیست برای گریستن
حالا که از زمینیان خسته شده ای
حالا که پاهایت از زمین جدا شده است
گوش کن
تا ستاره ها
از رازهای آسمان برایت بگویند.

" ... ".

mercredi, février 11, 2009

"به آسمان نگاه کن
و
منتظر معجزه باش"
این را همیشه تو می گویی
وقتی بغض آسمان
می ترکد.
و من
همچنان
چشم براه
معجزه بزرگ می مانم
و
دل به
این همه معجزه کوچک
که از آسمان
نازل می شود،
می سپارم.
باران این بار
بیش از همیشه
بوی آسمان میدهد.
شاید وقوع معجزه نزدیک است

vendredi, février 06, 2009

غریبی نکن!
آسمان همیشه آغوشی گشوده است
برای واماندگان زمین.
غریبی نکن!
سر بلند کن
تا بیبینی
چگونه ستاره ها برای همه
حتی
غریبه ها
چشمک می زنند.
غریبی نکن!

lundi, janvier 26, 2009

خیلی خسته ام
کاش اشک مهلت می داد تا ...

تا بپرسم
وقتی می گویی "از سنگ باشید یا از آهن"

یادت هست 
 که 
مرا از گوشت و پوست و استخوان آفریدی 
و
بیش از هر چیز از روح؟
کاش اشک مهلت می داد 
تا 
...

mardi, janvier 20, 2009

هوا خوب بود
که
به یادم آمدی.
ابر بزرگ و خاکستری آسمان
مرا به یادت انداخت.
ببخش که به سادگی یک
گناه
از یادم می روی.
اما
به همان سادگی
با ابری که دلتنگ باریدن است،
با نسیمی سرخوش وزیدن
و
با قطره هایی که بوی آسمان می دهند،
به یادم می آیی ...
من
_تشنه ای با سبوی آب در دست_

از تمام آفریدگانت
تو را
و
از تو،
تو را می طلبم؛
بی تو،
با قلبی به امید تو
و
با سوالی بی جواب:
"چه کرده ای با من؟"


samedi, janvier 17, 2009

وقتی به بینهایت آسمان
خیره می شوی
چیزهای کوچک زمین را به دست باد بسپار.
حالا به ستاره ها بگو
چقدر بزرگی؟
و با تمام
بزرگی ات فریاد بکش.
فریاد بکش.
پس چرا ستاره ها صدایی نمی شنوند؟





samedi, janvier 10, 2009

چشمان خسته ام
تا ابد 
به آسمان تیره شب
خیره خواهد ماند، 
به امید یافتن ستاره ای 
در قحطی نور.
 

lundi, janvier 05, 2009

شب دیگری می آید.
در سر سرگردانت چه می گذرد؟
دل بسپار به آسمان.
وقتی آدم ها تنهایت می گذارند، دل بکن از این زمین
و به یاری ستاره ها دل بسپار
خدا همه آن ها را برای تو آفریده است.
این را دلم می گوید.
شب های سرگردانی بسیاری را
سر بر شانه ستاره ها
اشک ریخته ام.

samedi, janvier 03, 2009

باز روز دیگری تمام می شود
و
باز
شب می آید با تمام ستارگانش.
من از ستاره های تب دار می پرسم:
"چند شب دیگر تا حادثه مانده است؟"
و
شرم آسمان پاسخ مرا با
سکوت
می دهد ... .

vendredi, janvier 02, 2009

سلام بر تو، ای مظلوم فرزند مظلوم
سلام بر تو، ای معصوم فرزند معصوم
سلام بر تو، ای شهید فرزند شهید
سلام بر تو و ذبح عظیم تو، آنگاه که خداوند اراده کرد تو را و خاندان تو را به خون غلتیده ببیند.
سلام بر تو که هیچ پیامبری چون تو به شایستگی ذبح عظیم نایل نیامد.
سلام بر تو و بر معصومیت تو و خاندانت
سلام بر تو و بر فرشتگان حلقه زده بر مزارت
که رنج و مصیبت تو بسیار عظیم است بر ما، بر زمین و زمینیان
و بر آسمان
و
اهل آسمان... .

mardi, décembre 30, 2008

باد سردی می وزد
و تو
بیهوده برای شکستن بغضم
و دیدن اشک هایم
انتظار می کشی.
امید بستن به زمینیان
تا وقتی
آسمان هست
حماقت محض است.

samedi, décembre 27, 2008

حجم شب
در سکوت کشدار لحظه هایمان
چند برابر شده بود
و
دست هایم خالی بود
و
شانه هایم رنجور تر از آن که
سنگینی ابهام ابرهای سرخ آسمان شب را
تاب بیاورد
... .

lundi, décembre 22, 2008

"هوا سرد است"
این را می گویم و ملحفه را روی بدن تب دارت می کشم.
تو اشک می ریزی،
چشم های سرخ و ورم کرده ات امشب
همه ستاره ها را فرشتگان کوچک مرگ می بینند.
"امشب ستاره ها سر به سرت می گذارند، جدی نگیر،
مرگ اینقدر ها هم ساده نیست".

mardi, décembre 16, 2008

شب یخ زده بود
و نه تنها شب، مدتهای مدیدی است که دنیا یخ زده است.
من امروز
با چشمان خودم دیدم که ستاره ها روی یخ نامردی مان سرسره بازی می کردند.
امروز امیدم تنها به نام توست
برای نجات خونهایی که هنوز در رگهای نیمه یخ زده آدم های بنفش
در رسیدن به قلب هستی جان می کنند.
امشب برایمان دعا کن که رستگاری از ما می گریزد.

mercredi, décembre 10, 2008

نمیتوانم به چشم هایت خیره شوم، تحمل نگاه سنگینت از فاصله دور هم برایم ممکن نیست.
پس بی آنکه مجبورم کنی اشک بریزم
بگو
دیشب چه به ستاره ها گفتی
که
چنین سبک درآغوشت گرفتند.

samedi, décembre 06, 2008

باز قطره های باران
آرام می افتند از صورت ابرها
پایین.
تا آسمان بخشنده است و باران می بارد
امیدی هست
به پاک شدن
به رستگاری
به رسیدن ... .