چشمهای قرمزم می سوزد، انگار خسته است اما فکر فردا خواب از سرم میپراند. امشب شما برای چشمهای خسته ام لالایی باران و مهتاب بخوانید.
lundi, août 18, 2008
هوا کمی خنک تر شده است
این را وقتی فهمیدم که ستاره هایم بی روکشی از ابرهای آسمان
خوابشان نمیبرد...
کاش بیایی
خیلی زود دیگر تحمل غروب های دلگیر سخت است شاید سخت تر از تنهایی تو نباشد، اما سخت است دیگر روشنایی ستاره ها این شب های تار را کفایت نمی کند کاش بیایی به حرمت آنچه می گویند نامش انتظار است و تحملش کمرشکن. تمام ستاره هایم نذر آمدنت
دو سال گذشته است. دوباره می نویسم. برای ستاره های آسمان. هرچند که حوصله آسمان بی ابر را ندارم... هرچند که دلم همیشه ابر را با ستاره می خواهد.
lundi, septembre 03, 2007
امشب هوس كردهام تمام ستارههاي آسمان ابري پاييز را به تو ببخشم. هرچند كه... پسشان بده پشيمان شدهام. شايد ابرها ببارند و ستارههايم از آن بالا پايين بيفتند، و اگر گرمي دستانم نباشد، گريهشان ميگيرد ميترسند... و من از فكر ترس نقرهاي اين همه ستاره خواب از سرم ميپرد.
samedi, septembre 01, 2007
دلم گرفته دعا كن پاييز بيايد و آسمان ببارد بر من و بر گناهانم ايكاش زودتر بادهاي سرد ابرهاي ضخيم بغضم را بشكنند دعا كن پاييز بيايد تا ...
jeudi, novembre 09, 2006
دشت غرق در سکوت، با چشم های بسته اش انگار خواب تو را می بیند....
vendredi, septembre 08, 2006
سلام تولدتان هم مبارك. غم اين روزهاي تار و شب هاي بي ستاره به شادي اميد آمدنت در. اين چراغ ها نذر شب هاي روشنت اين شربت و شيريني هم نذر سلامتي ات .شب زنده دار زيباترين شب اين عالم .
mercredi, septembre 06, 2006
اسمت را بگو تا بگويم كدام ستاره را خدا براي تو آفريد . و من اينجا شب تا صبح هواي ستاره ات را دارم.
dimanche, septembre 03, 2006
انگار قرار بود همه چيز تمام شود. اگر ستاره آن شب جيغ نمي زد من براي هميشه رفته بودم. قبول داري كه سقوط مرگ دردناكي ست؟
mardi, août 22, 2006
امشب زير اين آسمان ستاره باران قسم مي خورم اگر ستاره ها خلق نمي شدند، محال بود خدا آسمان شب را در سياهي موهومش خلق كند. هميشه روشنايي هست حتي اگر كورسويي نا اميد كننده باشد، حتي اگر تنها يك ستاره باشد.
samedi, août 05, 2006
امشب دلم می خواهد تمام صبوری این سالهای سکوت را فریاد بزنم. امشب حتی اگر تمام ستاره ها آمده باشند ، حتی اگر ماه کامل باشد فرقی نمی کند . امشب من فریاد می زنم . باید این ابر های آرمیده بر بالش نرم بی خیالی بدانند : من در تمام سال هایی که به حماقتم خندیده اند، دانسته سکوت کرده ام .
lundi, juin 05, 2006
امروز خودم را و تو را به یاد آوردم . که زیر غبار غلیظ همیشه مدفون شده بودیم . کاش فراموش نمی کردم یا لااقل به یاد نمی آوردم.
mercredi, mai 17, 2006
_باید درخت باشی، تشنه باشی تا بفهمی باران یعنی... _درخت شدم و روزها آب ننوشیدم ،وفهمیدم باران یعنی...
dimanche, mai 14, 2006
آنقدر سکوت است که دلم برای صدایم هم تنگ شده . سر آسمان فریاد می زنم ، برای تشنگی ام باران می فرستد، برای تنهایی ام ماه و برای تاریکی ام ستاره.
dimanche, avril 23, 2006
نمی دانم چرا یک لحظه این دنیای عجیب و غریب آرام نمی گیرد. چرا مدام تکانم می دهد ؟ پس کی وقت خواب است؟
mardi, avril 11, 2006
چشم هایت را ببند ،آرزو کن و بگو کدام ستاره چشمک می زند. چشم هایت را می بندی، از پشت پلک هایت می بینم که آرزو میکنی و می گویی : پنجمی از سمتی که تو می شماری. _یک، دو ، سه، چهار، ... پنج . آرزویت براورده شد و من می روم .
vendredi, avril 07, 2006
کاش همیشه اینقدر باران ببارد و ما بی آنکه لحظه ای به چتر بیاندیشیم آغوش باز کنیم برای قطره هایی که فقط برای ما ، فقط برای ما از راه دور آمده اند و با خود بوی ابر و آسمان و ستاره آورده اند.
mardi, avril 04, 2006
شب بود و سکوت و ستاره و سایه ی ابر بر روشنایی مهتاب ومن و تو که هیچ نگفته بودیم و هیچ نشنیده بودیم جز سکوت محض و چه ناگفته ها که نشنیدیم در سکوت منتظر چشم هایمان...
dimanche, avril 02, 2006
چشم می گذارم به دیوار کاهگلی حیاط و می شمارم .همه ی ستاره ها قایم می شوند ومن به دنبالشان از روی درخت و خاک باغچه و پشت پشه بند برشان می دارم و به آسمان باز می گردانم، وقتی فکر می کنم برنده شده ام صدای خنده ی ستاره هایی که در حوض افتاده اند را می شنوم . ستاره های خیس فریاد می زنند: بازنده باید دوباره چشم بگذارد...