چشم هایم را می بندم
تا
خواب تو را ببینم.
چشم هایم را میبندم
اما
دیگر حتی
صورتت را
به یاد نمی آورم
تا
خواب تو را ببینم.
چشم هایم را میبندم
اما
دیگر حتی
صورتت را
به یاد نمی آورم
...
بگذار این حرفهای نگفته از حنجرهای که دیگر از تحملشان به عجز آمده، رهایی یابد!
بگذار تا هوای تازه جای سنگینی این بغض مرگآور را بگیرد!
بگذار آخرین نفسهای انسانی به جان آمده از دردهای بزرگ،
فریادی شود؛
شاید تن رنجورش کمی آرام یابد.
فریـــــــــــــــــــــــــــــــاد!