lundi, mai 18, 2009

می گوید: "زمین هیچگاه از انسان های خوب خالی نمی شود".

می گویم: "اینگونه است که آسمان نامردمی هایمان را تاب می آورد"

و

"بر سرمان آوار نمی شود".


به احترام او که بزرگ بود.


mardi, mai 12, 2009

و بازشب،
و باز
مهتاب که صورتت را بیش از همیشه مهتابی می کند
و باز
مهتاب که بر طلایی موهایت می تابد
و بازشب
و
نگاه خیره ام به چشم های بسته ات
تا روزی که
آرام باز شوند
و
... .



mercredi, avril 29, 2009

هنوز همه شب های بیخوابی ام
با خیال
آدم هایی می گذرد
که ستاره های آسمان را
از آنسوی
سقف چهاردیواری شان
می شمارند
تا
خواب میهمان
چشمانشان شود.

و
هر شب
کابوس آدم هایی که سهمی از آسمان ندارند
رویاهای شیرینم را
می بلعد.

تو مثل هر شب
آرام خوابیده ای
و
من
فکر می کنم
تو چطور بدون شمردن ستاره ها
خوابت می برد.


jeudi, avril 23, 2009

چشم به تاریکی آسمان بدوز
ستاره ها آنجایند.
و نا امید نشو از تعداد اندکشان
لختی تامل کن
تا
تاریکی آسمان تو را در آغوش بگیرد.
حالا ستارهای بیشتری در آسمان
به تو لبخند می زنند.

vendredi, avril 17, 2009

خیره مانده بودم به
دست و دلبازی آسمان کویر
که هرچه ستاره
در چنته داشت
به پای زمین می ریخت.
و بهت
وقتی آمد
که تو آمدی
و
در آسمان
هیچ نیافتی جز سیاهی.

"صبور باش
این، اولین شرط
قدم گذاشتن به
دنیای آسمان است".



lundi, avril 06, 2009

آسمان سخاوتمندانه زمین را ستاره باران می کرد.
باد حرف های زیادی داشت.
درخت دیگر خسته نبود.
ابر باران داشت.
هوا تازه
و


بهار مهربان بود.
مردم اما
هنوز مثل همیشه بودند.

mercredi, mars 18, 2009

بوی باران که بیاید
ستاره ها که بخندند
ابرها که در آسمان به جنب و جوش بیفتند
دیگر شک نکن
بهار آمده است.
.
.
.

حالا که مطمئن شدی در زمین
هیچ نیست

دنبال سهمت از
آسمان
باش.

آسمان بهاری
هیچ از
زمین زنده شده
کم ندارد.

mercredi, mars 11, 2009

دلم که از دروغهای زندگی می گیرد،

هوای آسمان به سرم می زند

و هر روز

و هر لحظه

تو را سپاس

که آسمان، ابر و ستاره آفریدی.

آه آسمان

شانه های خسته مرا
در

آغوش بگیر.

بعضی ها این پایین خیلی تنهایند

... .

vendredi, février 27, 2009

خیره مانده ای به من
که
تازه از آسمان برگشته ام.
با پیراهنی خیس باران
مقابلت ایستاده ام.
ستاره ای از روی موهای ژولیده ام
برمی داری
و
مردمک لرزان چشمانت
برق می زند.

lundi, février 23, 2009

پله های مهتاب را دوتا یکی بالا می روم
ستارها بازی می کنند.
سکوت زمین در هیاهوی
آسمان
گم شده است.
تا مقصد راه زیادی نیست.
در گوش ستاره ها پیغامم را نجوا
می کنم.
...
باز میگردم.
شاید شب دیگری
خود پیغامبر خود باشم

lundi, février 16, 2009

حالا که رنج های زمین زخم ناسوری شده است بر شانه ات
حالا که دیگرحوصله ای نیست برای گریستن
حالا که از زمینیان خسته شده ای
حالا که پاهایت از زمین جدا شده است
گوش کن
تا ستاره ها
از رازهای آسمان برایت بگویند.

" ... ".

mercredi, février 11, 2009

"به آسمان نگاه کن
و
منتظر معجزه باش"
این را همیشه تو می گویی
وقتی بغض آسمان
می ترکد.
و من
همچنان
چشم براه
معجزه بزرگ می مانم
و
دل به
این همه معجزه کوچک
که از آسمان
نازل می شود،
می سپارم.
باران این بار
بیش از همیشه
بوی آسمان میدهد.
شاید وقوع معجزه نزدیک است

vendredi, février 06, 2009

غریبی نکن!
آسمان همیشه آغوشی گشوده است
برای واماندگان زمین.
غریبی نکن!
سر بلند کن
تا بیبینی
چگونه ستاره ها برای همه
حتی
غریبه ها
چشمک می زنند.
غریبی نکن!

lundi, janvier 26, 2009

خیلی خسته ام
کاش اشک مهلت می داد تا ...

تا بپرسم
وقتی می گویی "از سنگ باشید یا از آهن"

یادت هست 
 که 
مرا از گوشت و پوست و استخوان آفریدی 
و
بیش از هر چیز از روح؟
کاش اشک مهلت می داد 
تا 
...

mardi, janvier 20, 2009

هوا خوب بود
که
به یادم آمدی.
ابر بزرگ و خاکستری آسمان
مرا به یادت انداخت.
ببخش که به سادگی یک
گناه
از یادم می روی.
اما
به همان سادگی
با ابری که دلتنگ باریدن است،
با نسیمی سرخوش وزیدن
و
با قطره هایی که بوی آسمان می دهند،
به یادم می آیی ...
من
_تشنه ای با سبوی آب در دست_

از تمام آفریدگانت
تو را
و
از تو،
تو را می طلبم؛
بی تو،
با قلبی به امید تو
و
با سوالی بی جواب:
"چه کرده ای با من؟"


samedi, janvier 17, 2009

وقتی به بینهایت آسمان
خیره می شوی
چیزهای کوچک زمین را به دست باد بسپار.
حالا به ستاره ها بگو
چقدر بزرگی؟
و با تمام
بزرگی ات فریاد بکش.
فریاد بکش.
پس چرا ستاره ها صدایی نمی شنوند؟





samedi, janvier 10, 2009

چشمان خسته ام
تا ابد 
به آسمان تیره شب
خیره خواهد ماند، 
به امید یافتن ستاره ای 
در قحطی نور.
 

lundi, janvier 05, 2009

شب دیگری می آید.
در سر سرگردانت چه می گذرد؟
دل بسپار به آسمان.
وقتی آدم ها تنهایت می گذارند، دل بکن از این زمین
و به یاری ستاره ها دل بسپار
خدا همه آن ها را برای تو آفریده است.
این را دلم می گوید.
شب های سرگردانی بسیاری را
سر بر شانه ستاره ها
اشک ریخته ام.

samedi, janvier 03, 2009

باز روز دیگری تمام می شود
و
باز
شب می آید با تمام ستارگانش.
من از ستاره های تب دار می پرسم:
"چند شب دیگر تا حادثه مانده است؟"
و
شرم آسمان پاسخ مرا با
سکوت
می دهد ... .

vendredi, janvier 02, 2009

سلام بر تو، ای مظلوم فرزند مظلوم
سلام بر تو، ای معصوم فرزند معصوم
سلام بر تو، ای شهید فرزند شهید
سلام بر تو و ذبح عظیم تو، آنگاه که خداوند اراده کرد تو را و خاندان تو را به خون غلتیده ببیند.
سلام بر تو که هیچ پیامبری چون تو به شایستگی ذبح عظیم نایل نیامد.
سلام بر تو و بر معصومیت تو و خاندانت
سلام بر تو و بر فرشتگان حلقه زده بر مزارت
که رنج و مصیبت تو بسیار عظیم است بر ما، بر زمین و زمینیان
و بر آسمان
و
اهل آسمان... .