samedi, décembre 25, 2010

صبر کوه‏ها هم اندازه دارد
من می‏گویم
و
تو
لبخند می‏زنی.
من می‏ترسم
و این شب آخر را
تا صبح نبودنت
بیدار می‏مانم.
و
تو تا صبح آرام می‏خوابی.
من تا صبح
راه می‏روم، پیچ و تاب می‏خورم، می‏شکنم، جان می‏کنم
و
تو تا صبح در اتاق تاریک و سردت
خواب بهشت می‏بینی.
شاید خواب خانه را
و
شاید خواب اولین قربانی کوهستان را.
صدای تنبور که بیاید
تو رفته‏ای
و
من پیش از آن
قالب تهی کرده‏ام.

3 commentaires:

  1. آه مرگــــــــــــ

    RépondreSupprimer
  2. قشنگ تر از اون چیزیه که خوندم ، یه جورایی کم اوردم ، مرسی که یه جوری رو تاثیر گذاشت

    RépondreSupprimer